تبليغاتX
یاسپای

یاسپای

یه روز یه ترکه، یه رشتیه و یک لره...

 

یه روز یه ترک بود ، اسمش ستار خان ،

 دوستش هم باقرخان ؛


خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد

جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،

فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو

برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.

یه روز یه رشتیه

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،

برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.

یه روز یه لره بود،

کریم خان زند

ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.

یه روز یه قزوینه

علامه دهخدا

از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاده است

یه روز ما همه با هم بودیم.. ،

ترک و رشتی و لر و اصفهانی و

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،

به همدیگه می خندیم،؟!!!

و اینجوری شادیم !!!!.. ؛

این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 20:13  توسط admin  | 

چرا به شهر تبریز , شهر اولین ها گفته می شود؟

hamtaraneh.com  اولین چاپخانه در سال 1227 توسط شاهزاده عباس میرزا در تبریز تاسیس شد و 12 سال بعد دومین چاپخانه در تهران تاسیس گردید.


hamtaraneh.com
 برای اولین بار کتب خارجی در تبریز ترجمه گردید که از آن جمله عبارتند از: پطر کبیر،شارل دوازدهم،اسکندر کبیر،... .


hamtaraneh.com
 اولین رمان ایران به نام((ستارگان فریب خورده- حکایت یوسف شاه سراج)) توسط میرزا فتحعلی آخوند زاده در تبریز به رشته تحریر در آمد.


hamtaraneh.com
 اولین دایرهّ المعارف توسط محمد رضا زنوزی تبریزی نوشته شد.


hamtaraneh.com
 اولین کتابخانه عمومی توسط میرزاحسن خان خازن لشگردر سال 1312 در تبریز تاسیس شد.


hamtaraneh.com
 اولین سینمای ایران پس از پنج سال از اختراع جهانی آن(توسط برادرن لومیر) ، در تبریزبا نام سولّی(آفتاب) تاسیس گردید.


hamtaraneh.com
 اولین نمایشنامه وتئاتر در تبریز به سال 1261 شکل گرفت.


hamtaraneh.com
 اولین عکاسخانه توسط قاسم میرزا در تبریز راه اندازی شد.


hamtaraneh.com
 اولین فوتبالیست شاغل در اروپا (بلژیک) به نام حسین صدقیانی از اهالی تبریز در سالهای 1309-1311 بهترین گل زن باشگاههای این کشور بود و در فینال جام باشگاههای بلژیک با به ثمر رساندن سه گل باعث قهرمانی تیم رویال شالروا اسپورتینگ کلوپ در مقابل تیم بروکسل گردید.


hamtaraneh.com
 در زمینه پزشکی نخستین طبیب محصل فرهنگ نخستین کتابهای پزشکی - نخستین آبله کوبی - نخستین دانشکده پرستاری مامائی - نخستین دندانهای مصنوعی - اولین عمل قلب باز - پیوند قلب برروی سگها و نخستین عمل پیوند کلیه توسط دکتر جواد هیات در سال 1347 در تبریز به انجام رسید.


hamtaraneh.com
 اولین هوانورد ایرانی به نام کلنل محمد تقی خان پسیان از اهالی تبریز بود.


hamtaraneh.com
 اولین کارخانه اسلحه و مهمات در شهر تبریز بنا نهاده شد .


hamtaraneh.com
 اولین کارخانه چینی سازی در شهر تبریز ساخته شد.


hamtaraneh.com
 اولین کارخانه تولید برق در این شهر و اولین خیابانی که در آن از چراغهای برقی استفاده شد خیابان چراغ گازی تبریز بود.


hamtaraneh.com
 اولین ضرابخانه ماشینی و انتشار اسکناس از فعالیت های این شهر اولین ها بود.


hamtaraneh.com
 اولین شهر ایران که صاحب تلفن شد تبریز بود .


hamtaraneh.com
 اولین انجمن زنان در تبریز توسط صاحب سلطان خانم تشکیل گردید .


hamtaraneh.com
 اولین بلدیه و نظمیه پلیس مردمی و شهرداری ایران متعلق به تبریز است.


اولین مهمانخانه توسط میرزا اسحق خان معززالدوله در تبریز پذیرای مهمان گردید .


hamtaraneh.com
 اولین مدرسه کر و لال ها توسط جبارباغچه بان و اولین مدرسه نابینایان توسط یک میسیون آلمانی و اولین مدارس حرفه ای و بازرگانی توسط محمدعلی تربیت واولین کودکستان توسط ابوالقاسم فیوضات در تبریز بنا گذاشته شد.


hamtaraneh.com اولین پایگاه لرزه نگاری در تبریز (شهر زلزله خیز) بنا گذاشته شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 0:27  توسط admin  | 

خوش به حال آدم و فرشته اش !

 این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره . 
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت 
یه پوست نازک بود رو دلش . 
یه روز آدم عاشق دریا شد . 
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. 
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا . 
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی . 

خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .  

آدم دوباره آدم شد . 

ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد . 
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل . 
باز نه دلی موند و نه آدمی . 

 

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد . 
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش . 
ولی مگه این آدم , آدم می شد .

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد . 
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون 
آسمون
 . 
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا . 
 

نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه . 
آدم دراز به دراز چش به
 آسمون رو زمین افتاده بود.

 

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه . 
 

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده . 
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده . 
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد . 
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .


بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد . 
 

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت . 
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون . 
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره . 
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

 

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که . 
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت . 
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد . 
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد . 
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند . 
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد . 
.......

 

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد . 
دلش واسه آدم سوخت . 
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل . 
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید . 
چرخید و چرخید . 
آسمون رعد زد و برق زد 
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن . 

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته . 
با چشای سیاه مثه شب آسمون 
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل
 
اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم . 
 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید 
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .

 
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد . 
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود . 
نه … خیلی بیشتر . 
پاشد و فرشته رو نگاه کرد . 
 

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود . 
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته . 
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد . 
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .

 
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد . 
سینشو چسبوند به سینه آدم . 

 

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش . 
 

آدم فرشته رو بغل کرد . 
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم . 
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .

 
آدم با چشاش می خندید .


فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست . 
 

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید . 
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد . 
 

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 18:24  توسط admin  | 

عمل مغز

پشت درب اطاق عمل نگرانی موج میزد. بالاخره دكتر وارد شد، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ...
پزشک جراح در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم، تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه."
"این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره، بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنین."
اعضاء خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردند، بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :"خب، قیمت یه مغز چنده؟"
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یك زن و 200$ برای مغز یك مرد."
موقعیت ناجوری بود، خانمهای داخل اتاق سعی می كردند نخندند و نگاهشون با آقایان داخل اتاق تلاقی نكنه، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند !
بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه : "چرا مغز خانمها گرونتره؟"
دكتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : "این قیمت استاندارد مغزه!"
ولی مغز آقایان چون استفاده میشه، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 23:35  توسط admin  | 

پسرک خوش تیپ

در آخرين لحظات سوار اتوبوس شد  روي اولين صندلي نشست. از كلاس هاي ظهر متنفر بود اما حداقل اين حسن را داشت كه مسير خلوت بود...

اتوبوس كه راه افتاد نفسي تازه كرد و به دور و برش نگاه كرد. 

پسر جوانی روي صندلي جلويي نشسته بود كه فقط مي توانست نيمرخش را ببيند كه داشت از پنجره بيرون را نگاه مي كرد ...

به پسر خيره شد و خيال پردازي را مثل هميشه شروع كرد :

چه پسر جذابي! حتي از نيمرخ هم معلومه. اون موهاي مرتب شونه شده و اون فك استخوني . سه تيغه هم كه كرده حتما ادوكلن خوشبويي هم زده...

چقدر عينك آفتابي بهش مي آد... يعني داره به چي فكر مي كنه؟ 

آدم كه اينقدر سمج به بيرون خيره نميشه! لابد داره به نامزدش فكر مي كنه...

آره. حتما همين طوره.مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه.  بايد به هم بيان (كمي احساس حسادت)...

مي دونم پسر يه پولداره...  با دوستهاش قرار مي ذاره كه با هم برن شام بيرون. كلي با هم مي خندند و از زندگي و جوونيشون لذت مي برن ؛ ميرن پارتي، كافي شاپ، اسكي... چقدر خوشبخته!

يعني خودش مي دونه؟ مي دونه كه بايد قدر زندگيشو بدونه؟!!

دلش براي خودش سوخت.احساس كرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگي به او بدهكار است. احساس بدبختي كرد. كاش پسر زودتر پياده مي شد...!!!

ايستگاه بعد كه اتوبوس نگه داشت، پسر از جايش بلند شد. 

مشتاقانه نگاهش كرد، قد بلند و خوش تيپ بود. ..

پسر با گام هاي نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مكثي كرد و چيزي را كه در دست داشت باز كرد...

 يك، دو، سه و چهار ... لوله های استوانه اي باريك به هم پيوستند و يك عصاي سفيد رنگ را تشكيل دادند. ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 22:27  توسط admin  | 

وقتی خدا عکس می‌گیرد

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌کرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار می‌شد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: "چکار می‌کنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟"
دخترک پاسخ داد: "من سعی می‌کنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس می‌گیرد!"
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 19:44  توسط admin  | 

مرد گمشده در جزیره

کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست

 خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال

 سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره

 زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید

 اینگونه بسوزد!

مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!

وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 14:51  توسط admin  | 

دعا

مرد پولداري در کابل، در نزديکي مسجد قلعه فتح الله رستوراني ساخت که در آن موسيقي بود و رقص، و به مشتريان مشروب هم سرويس مي شد.

  ملاي مسجد هر روز موعظه مي کرد و در پايان موعظه اش دعا مي کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلاي آسماني را بر اين رستوران که اخلاق مردم را فاسد مي سازد، وارد کند.

  يک ماه از فعاليت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شديد شد و يگانه جايي که خسارت ديد، همين رستوران بود که ديگر به خاکستر تبديل گرديد.

  ملاي مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبريک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چيزي بخواهد، از درگاه خدا نااميد نمي شود.

  اما خوشحالي مومنان و ملاي مسجد دير دوام نکرد ...

  صاحب رستوران به محکمه شکايت کرد و از ملاي مسجد تاوان خسارت خواست !

  اما ملا و مومنان البته چنين ادعايي را نپذيرفتند !

  قاضي هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از اين که سخنان دو جانب دعوا را شنيد، گلو صاف کرد و گفت : نمي دانم چه حکمي بکنم ؟!!

من سخن هر دو طرف را شنيدم :

از يک سو ملا و مومناني قرار دارند که به تاثير دعا و ثنا باور ندارند !

از سوي ديگر مرد مشروب فروشي که به تاثير دعا باور دارد …!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 21:5  توسط admin  | 

قانون دانه

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد.

شايد پانـــصد ســـيب روی درخت باشد که هر کدام حاوي دست کم ده دانه است.

خيلي دانه دارد نه؟!

ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»

اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد :

«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»

از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:

- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.

- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.

- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.

- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.

وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.

قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.

در يک کلام : افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 20:51  توسط admin  | 

چمن زن

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:22  توسط admin  | 

سمعک

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
 دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"
حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد .....

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 13:43  توسط admin  | 

صافی

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 23:2  توسط admin  | 

تاثیرات مخرب برخی از عادات روزانه بر مغز

نخوردن صبحانه
كسانی كه صبحانه نمی خورند قند خونشان به سطح پائین تری افت می كند. این امر باعث تامین نامناسب مواد غذایی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی می شود.

  • پرخوری
    این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگ های) مغز شده و منجر به كاهش قدرت ذهنی می شود.

  • دخانیات
    این امر (دخانیات) باعث كوچك شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر می شود.

  • استفاده زیاد قند و شكر
    استفاده زیاد قند و شكر، جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف می كند و منجر به سو تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد.

  • آلودگی هوا
    مغز بزرگترین مصرف كننده اكسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث كاهش اكسیژن تامینی مغز شده و منجر به كاهش كارآیی مغز می شود.

  • كمبود خواب
    خواب به مغزمان اجازه استراحت می دهد. دوره طولانی كاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.

  • پوشاندن سر به هنگام خواب
    خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اكسید كربن و كاهش تجمع اكسیژن شده و منجر به تاثیرات مخرب مغزی خواهد شد.

  • كار كشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
    كار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممكن است منجر به كاهش كارآیی مغز و در نتیجه صدمه مغزی شود.

  • كاهش افكار مثبت
    فكر كردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. كاهش افكار مثبت مغزی ممكن است باعث كوچك شدن مغز شود.

  • كم حرفی
    مكالمات انتزاعی منجر به رشد كارآیی مغز خواهد شد.

  • + نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 14:40  توسط admin  | 

    یک ماه بعد

    سلام

    دوستان خسته نباشید امتحانها خوب بود؟! انشاله که خوب بودند ! و امیدوارم موفق باشید !

    خب ما پس از امتحانات برگشتیم با یک دنیا انرژی تا در خدمت شما باشیم .

    ولی برگشتنمان خالی از مسئله نبود همانطور که خودتان متوجه شدید قالب وبلاگ بطور غیر منتظره ای تغییر یافته دلیلش بروز مشکل در قالب قبلی بود که سعی در حل آن داریم و بزودی به حالت اولش بر میگردد.

    + نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:59  توسط admin  | 

    اطلاعات لطفا

    وقتي خيلي کوچک بودم اولين خانواده اي که در محلمان تلفن خريد ما بوديم هنوز جعبه قديمي و گوشي سياه و براق تلفن که به ديوار وصل شده بود به خوبي در خاطرم مانده.

    قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نميرسيد ولي هر وقت که مادرم با تلفن حرف ميزد مي ايستادم و گوش ميکردم و لذت ميبردم .

    بعد از مدتي کشف کردم که موجودي عجيب در اين جعبه جادويي زندگي مي کند که همه چيز را مي داند . اسم اين موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ مي داد. ساعت درست را مي دانست و شماره تلفن هر کسي را به سرعت پيدا ميکرد.

    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:52  توسط admin  | 

    بال مرغ نخورید

    از خوردن پي در پي بال مرغ بپرهيزيد. به ويژه بانوان. داستان زير واقعيست...!

    يكي از دوستان من به منظور برداشتن زائده اي كه اخيرا در رحمش رشد كرده بود، تحت عمل جراحي قرار گرفت. كيست برداشته شده پر از مايع خون مانند و تيره رنگي بود. به گمانش، پس از اين جراحي سلامتي خود را باز يافته است. او سخت در اشتباه بود!

    تنها چند ماه پس از عمل جراحي بيماري او دوباره عود كرد. با پريشاني جهت تشخيص به متخصص زنان خويش مراجعه كرد.

    در طول معاينه، پزشك سوالي از او پرسيد كه او را به تعجب واداشت. پزشك از او پرسيده بود كه آيا او از مصرف كننده هاي پروپا قرص بال مرغ است و او در حالي كه به اين سوال پاسخ مثبت مي  داد با خود مي انديشيد كه چطور پزشك زنان از عادات غذايي او باخبر است!!! ببينيد، واقعيت اين است كه امروزه در اين دنياي مدرن براي تسريع رشد، به مرغ ها هورمون استروئيد تزريق مي شود تا ميزان نياز جامعه تامين گردد. اين نياز، نيازي نيست جز نياز غذايي اجتماع.

    تزريق استروئيد به مرغ در ناحيه گردن يا بال انجام مي شود. بنابراين تجمع استروئيد در اين دو ناحيه از همه جا بيشتر است. استروئيدها داراي اثرات وحشتناكي بر روي بدن انسان هستند...علاوه بر تسريع رشد، اثرات بسيار خطرناك تري در مجاورت با هورمون هاي زنانه ايجاد مي كنند كه منجر مي شود تا زنان هرچه بيشتر مستعد رشد كيست در رحم خود باشند. بنابراين توصيه مي شود كه افراد مراقب رژيم غذايي خود بوده، از دفعات استفاده از بال مرغ بكاهند!

    + نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 12:29  توسط admin  | 

    بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم.

    وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم.
    جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
    شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
    بچه ها همگی با ادب بودند.
    دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
    مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
    وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟
    پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
    متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!
    متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
    پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
    معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
    حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟

    ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.
    بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
    مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

    مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
    بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...  

    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 22:0  توسط admin  | 

    خوابهای مادرم

    مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است

    و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان

     مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت

     فردای آن روز ...


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 14:59  توسط admin  | 

    افزایش ترافیک وب سایت

    تا حالا فکر کردین چطور میشه ترافیک یا بازدیدکننده یک سایت بیشتر بشه و حتما راه هایی هم به ذهنتون رسیده باشه و بهشون عمل کرده باشین در هر صورت این راهها خیلی کارامد نبوده و یا با زحمت زیادی همراه بوده و نیز وقتتان را میگرفت.
    من در این پست میخواهم به یک راه صددرصد تضمینی پیشنهاد کنم که شما را از شر راههای کسل کننده و غیر کارآمد خلاص کنم با این روش شما در سایتتان روزانه بالای ۴۰۰ بازدید خواهید داشت .
    من اولین روزی که از این روش استفاده کردم حدود ۱۰۰۰ بازدید داشتم.

    این هم تصویر بالا رفتن آمار سایت (به اعداد سمت چپ تصویر دقت کنید)

    ادامه مطلب را مطالعه کنید:


    ادامه مطلب
    + نوشته شده در  پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 13:52  توسط admin  | 

    رای‌گیری اعراب برای تغییر نام خلیج فارس

    به تازگی اعراب یک نظرسنجی برای تغییر نام خلیج فارس با نام مجعول خلیج ع ر ب ی و پیشنهاد آن به گوگل راه‌اندازی کرده‌اند.
    به لینک زیر بروید و در این رای‌گیری شرکت کنید و به خلیج فارس رای دهید.

    + نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:55  توسط admin  |